خرید بک لینک
خدایا مرسی. جوک جالبی بود. واقعا هم خندیدیم. حالا اگه میشه دیگه لطفا جدی باشیم|: خب قربونت، من الان دارم زیر این بار طنز شما له میشم. جدی منظورت از این کارا چیه وسط امتحانا؟ |: +عنوان: در کتاب به

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 22:10


اینجا نوشتن خیلی سخته.



+در راستای پست قبل. حتی بدتر...

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 22:10

بعضی شبهای امتحان تکهای از جهنماند. پر از کافئین و تپش قلب و نفهمیدن! شبهای سختتر از این هم داشتهام. سر امتحان فیزیک جدید کارشناسی. تا صبح، نه درس خواندم نه خوابیدم. فقط لرزیدم. وقتی برگشتم، پا

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 22:10

همین چند ماه پیش. مادر پشت خط بود، میگفت چرا هیچکس رو قبول نمیکنی؟ گفتم مجبور که نیستم. اصلا هیچکس به دلم نمیشینه. گفت پس ایشالا یکی بیاد که به دلت بشینه، ببینم دیگه بهونت چیه؟ خندیدم.گفتم باشه(: فکر میکردم راحته.

نبود! مثل وقتی کسی که اصلا راه و فااازش با تو یکی نیست، به دلت بشینه و... ”چون اره در گلوی سپیدار“ هم رفتت غلط باشه هم برگشتنت.

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 22:10

تانزانیای خالی یه بار نوشته بود: ”...اما مرگ بزرگوار است، یک لایه از گذشتن روی همه چیز میکشد.“ و گذشتن از زاویهها، تقاطعها، تنافرها... شاید تنها چیزی که همه... همهی مارکسیستها، کمونیستها، کا

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 22:10

کاش تکنولوژی به جایی برسد که بشود بعضی آدمهای توی فیلمها را محکم بغل کرد...

+قطعا کلیک!

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

روزی که یه شهر دیگه، عروسی دوستت دعوتی، اینجا از آموزشگاه بهت زنگ زدن که مصاحبه قبول شدی پاشو بیا سر کلاس، و یه شهر دیگهی سومی هم ارشد قبول میشی |: به دوستم گفتم بعد از ظهر کلاس دارم نمیرسم

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

من فقط با تو نوشتنم میگیرد که تصمیم گرفتهام به نادیده گرفتنت. دست خودم نیست که مسیرم به تو میافتد. کلنجار میروم با خودم که نزدیکت نشوم. فقط از دور بد نگاهت کنم و از همینجا برگردم. دست خودم نی

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

اینکه دقیقا همون چیزی که میخوای بشه... ولی هییچ حسی بهت دست نده.

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13



املت |:

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

کافر اگر بود به رحم آمده بود؟ مطمئن باش! نه بیاحساسم... نه سنگدل... نه بیوفا... و با هربار شکستن تو... خودم به اجزای روحم متلاشی شدهام، تمام خاطراتم را دوره کردهام... تمام زندگیام را تا آخر، دوید

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

هر چیز که از اول در وجود تو بوده، هیچکجای تلاش تو را شکل نمیدهد. اگر صبوری، اگر محیط، قدرت زجر دادن تو را ندارد، اگر مثبتنگری، اگر میتوانی در آنِ واحد به خودکشی و خوشبختی فکر کنی، اگر نمیترسی...

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

یکی از اتفاقهایی که برایم نفرت انگیز است، وقتیست که یک آدم را دوست دارم... یک آدم را خیلی دوست دارم... یک آدم را یک جور خاص عجیب و مجهولالدلیلی دوست دارم، و آن آدم-با همهی جزئیاتش- از چشمم میافتد

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

کلهشق نیستم. اما خیلی وقتها کارهایی میکنم که میدانم سخت یا خطرناک است. خیلی وقتها کارهایی میکنم که میدانم درست نیست! بعد با هر اتفاق مرتبط ناخجسته با خودم فکر میکنم: ”اگر اون کارو نکرده بودی،

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

حوصلهام از این سکوت سر رفته بود. رفتم به وبلاگ محبوبم (و نه بلاگر محبوبم) سر بزنم. معلوم نیس کدام hellی هست؟ مثلا تصمیم گرفته بود بیشتر بنویسد، ارواح پروفایلش. به شغل قشنگ سابقم روی آوردم: آرشیو خوا

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 6:13

رد چهار میلیمتری. مربوط به زمانی که پرستار مورد نظر با بازوی نوزادان ۲ کیلو و ۷۰۰ گرمی آشنا نبوده. و سوزن واکسن از طرف دیگر بیرون میزند. کسی متوجه نمیشود. زخم میشود. چرک میکند. کشف میشود.

صرفا مبیّن اینکه دردِ فراموششده، جایش تمام نمیشود!

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

وقتی آدم دلش برای جایی که نبوده، زمانی که درک نکرده و حسی که تجربه نکرده تنگ میشود. مثلا برای آن موقع که در راه مدرسه دنبال روباهها و خرگوشهای صحرایی میدویده!! باید حداقل یک نفر در این دنیا با من موافق باشد؛ که تنها نسلی که نمیتواند ادعای سوخته بودن کند، متولدین دههی چهل هستند. که کودکیشان را در کوچهها و صحراها و باغهای ناگهان نیست شده، سیراب کردها

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

یکیشو گرفتم، ولی دلم با یکی دیگشونم خیلی بود همچنان، مونده بودم. رفتم گفتم: ببخشید آقا اگه دوتا بردارم، تخفیف میدید؟

-میخوای چکار؟ همین یکی بسه

+صحیح|:


یهدفهام با یکی رفتیم بند ساعتشو عوض کنیم، آقاهه گفت: ببینم ساعتتونو؟

خوبه. نمیخواد عوضش کنید|:

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08


تمام ذهنم، تمایلم، چشمهام که یک لحظه بستهشوند، و حتی مشامم...

پر است از هوای جایی که نیستم.

واقعی، محسوس، مادی، بیاغراق.

کاجهای شهر را مثل نخل میبینم.


روحم دارد از اینجا تمام میشود...

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08


وااای... خییلی باحال و خندهدار بود(((((: خیییلی((((((: مدتها بود بر اثر خنده دل و رودم بهم نپیچیده بود((:


باید خودتون اونجا بودین. نمیتونم تعریف کنم|:




+عنوان؛ بعد از رودهبری خوبه بگیم، خاصیت داره

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

اینجوره که سال ۹۶ هرچقدر ۵ماه اولش برام محشر و باحال بود، ۷ ماه بعدش تماما به حال گیری گذشت . همش با خودم فکر میکردم؛ دنیا بالاخره زهرشو ریخت و کردم اون چیزی که نمیخواستم باشم. وهرچقدر سعی کردم از اون حالت خارج بشم و دل به فردا و هفتهی بعد و سیزدهم و ماه بعد ببندم، نشد که بشه. اگر این کارونکردید، حتما بکنید؛ برنامهی سال ۹۷ روبنویسید. کارهایی کنید که

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08


خاک و پوست نوزادان


برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

قربون دستش... دکمهی اسلوموشن را میزند. و درجهی گرانش را کم میکند. سبک میشوم. قدمهایم عظیم میشود، آرام میشود، بالا میرود. رها میشوم! با هر قدم نیم متر از زمین فاصله میگیرم. وهربار نوک پنجههایم کمتر به زمین میرسد. و احترام قامت سبزهها زیر پاهایم حفظ میشود. خورشید، مایل و نسیم همینطوور موجدار میوزد. این وسط پرندهها هم چهچه میزنند. خوب که ه

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

همهی پیادهروها را قدم زده بود. ادای تمام مجسمهها را درآورده بود. انگشتش را توی تمام فوارهها فرو کرده بود. دیگر درشهر کاری نداشت. یک روز، ساعت ۷ و نیم صبح که برفها تازه آب شده بود، فردریک کاپلستون قاپش را دزدید بعدا نوشت: دوستان، هیچجای این مطلب نقل قول نیست که ارجاع بدم. فروش ارز هم نداریم، لطفا سوال نفرمایید:دی

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

شاید تنها جزءِ طبیعت که چندان دنبالکننده و مریدش نیستم، حیاتوحش و رازبقا، و دوربینهای لای علفها باشد! اما انصافا دوتا از محشرترین کلیپهایی که دیدهام به همین مسئله برمیگردند، از شیرهایی که به دنبال آهوها دویده اند؛ یکی از آنها به مقصودش رسید. اما وقتی داشت شکم طرف را پاره میکرد، فهمید شکارش باردار بوده. همانجا یکی از باشکوهترین صحنههای هستی را

برچسب: نویسنده: نیکا موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1397 ساعت: 3:08

صفحه بندی